تبليغاتX
صمیمی
عشق دوباره!!!!!!!!!!! دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 8:6 PM
لحظه ای شک کردم... این دوستی معمولی بود یا یک حس عجیبی که از نگاه اول دنبالم میدوید و من نمی دیدم؟ کشش غریبی که در عمق گنگ بودنش معنی زندگی جدیدی را می داد.. معنی عشق می داد... عجیب بود... توبه کرده بودم و با برق چشمان تو بود که توبه صد ساله شکستم.. از عشق خسته ، دل زده فراری بودم اما... ای شیرین تر از نفس من تو امید دوباره به من دادی.. عشقی دادی که با عشق لیلی و مجنون رقابت میکرد.. باز بعد از هزاران بار این فکر به ذهنم امد و باز به یاد شعری افتادم که بیش از هر شعری برای ما صدق میکرد.. دوستی ساده ما غیر معمولی شد.. نمیدونم اون روز تو وجودم چی شد؟ نمیدونم چی شد که وجودم لرزید... دل من این حسو از تو زودتر فهمید.. تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟ بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ هر چی شد از حالا همه چیزش با تو.. دیگه دست من نیست بستگی داره به تو.. بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری؟ بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی عاشقه من بمونی منو تنها نذاری... دست من نبود اگه اینطوری پیش اومد میدونستم خوبی ولی نه تا این حد... انگاری صد ساله که تورو میشناسم واسه اینه اینقدر روی تو حساسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

نامه و نامه نگاری شنبه یازدهم دی 1389 8:36 PM

  این تمنای یک نگاه خسته است.

  التماس غرور افرین من به تو... نرو تا دنیا را با عشق تو بخوانم..

  نرو تاوجود عشق را با چشمانت ستاره باران کنم..

  نرو تا گرمای تنت را به نام نفس در دفتر عمر ثبت کنم..

  نرو..

  نرو ای وجود من.. ای عیار زندگی من.. ای همهمه قلب پر حرارتم.. تمام هستی من

  قربانی  یک نگاه پر رمز و راز تو..

  بمان تا هوای تو در مشامم ثابت قدم شود..

  بمان تا زندگانیم رنگ و بوی تو را تا ابد حفظ کند...

  این نامه آخر من به او بود....

  و این هم جواب او:

  ای هستی من ! رفنتم برای اثبات عشق تو بود و ماندنم برای اثبات عشق خودم...

  با تو میمانم تا بینهایت.

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

واست زوده چهارشنبه هشتم دی 1389 6:11 PM

 

چقدر خوبه که تو هستی

چقدر خوبه تورو دارم

چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم

تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره

شاید این واسه تو زوده

یا شاید واسه من دیره

 واست زوده بفهمی من چرا اواره دردم

واسم دیره ازین خلوت به شهر عشق برگردم

واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شبگردی

واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

قانون جذب پنجشنبه دوم دی 1389 5:57 PM
 

 

سلام به همه دوستان عزیزم.

 

 

یه سوال و نظر سنجی می خواستم بکنم:

آیا به قانون جذب اعتقاد دارید؟

کلا نظرتونو بهم بگین لطفا..

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

آبی خاکستری سیاه سه شنبه سی ام آذر 1389 10:6 PM
 

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زرورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجره من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من، چشمه ی زاینده اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

میوه ی تاریک پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 8:36 PM

باغ باران خورده مینوشید نور

لرزشی در سبزه های تر دوید:

او به باغ آمد درونش تابناک

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید

 

شاخه خم می شد به راهش مست بار

او فراتر از جهان برگ و بر

باغ سرشار از تراوش های سبز

او درونش سبزتر سرشارتر

 

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد همرنگ هراس

پرتویی افتاد و در پنهان او

دیده بود آن را به خوبی ناشناس

 

در جنون چیدن از خود دور شد

دست او لرزید  ترسید از درخت

شور چیدن ترس را از ریشه کند

دست آمد میوه را چید از درخت

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

پارازیت پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 6:46 PM
داشتم واسه دانشگاه تحقیق میکردم که به یک مطلب جالب و قدیمی رسیدم که هیچ وقت تو دبیرستان جدی نگرفتمش.

تحقیقم راجع به آلبینیسم(زالی) و ملانیسم بود:

مطلب جالب اینه که این بیماری در حیوانات شایع تره. و جالب تر اینه که هر حیوانی که مبتلا به آلبینیسم باشه از نظر انسان ها زیبا تر و در نتیجه گرانتر است.

عکس زیر نمونه ای طاووس است که آلبینیسم دارد. زیبا نیست؟

زالی در مهره داران وجود دارد.مثال جالب آن شتر سفید که گران قیمت است اما ارزش بارکشی ندارد. البتهاکثرا این بیماری باعث نابینایی حتی در انسان ها می شود.

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

شوق من چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 6:19 PM

باز هم شب لباس خود را پوشید و گردنبند های براق و زیبای خود را آویخت.

گردنبند هایی که به چشم تمام خیره های خود چشمک زده و وسوسه ای در عمق وجودشان می اندازند.

رنگ چشمانت لباس سیاه شب را به استهزا گرفته. برق چشمانت بی رحم تر از هر ستاره ای آشوب در دل خسته افکنده. و طعم تورا از نسیم خواستن بی فایده است. چرا که هیچ نسیمی چنین متناقض نیست. طعم بودنت آرامشی اشفته به دنبال دارد.

ای کاش بوی تو لحظه ای از مشامم دور بود. ای کاش طعم لبانت را بر لبانم مهر نکرده بودم. ای کاس گرمایت را به قلبم نمی بخشیدی و سرمای وجودم را در قطب تنهایی رها نمی ساختی.

و ای کاش....

ای کاش....

ای کاش...

کجایی که سوختنم را ببینی؟

کجایی که این بار آتش جونم را خاموش کنی؟

کجا تنهایم گذاشتی و رفتی؟

ای وجودم! ای شیرینی لحظات من!  به ذیار کی پرواز کردی و وطن غرق شده را در کنج غربت رها کردی؟

پرهایم را چیدی تا دنبالت نگردم؟ چشمانم رابستی تا زیباییت را نبینم؟

ای غرق تماشای دیگری ندانستی که با چشم دل تورا میبینم ُ می خواهمت تا ناکجا. حتی اگر بی من باشی.

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

سقوط سخت جمعه نوزدهم آذر 1389 3:49 PM
سقوط براي رهايي

این سقوطه اخره

شب چراغی روشنه

در میانه تازیانه های عشق

این نوای عاشقانه باختنه

(شعر بالا رو در اوج سختی سرودم)

سخت است که دلدار به یارش نرسد.

در ره عشق بسوزد و به کامش نرسد.

این بهم ثابت شد که دنیا به کام هیچکس نمیمونه. همیشه در اوج شادی سخت ترین اتفاقات واست میوفته. هیچ راهی هم نداره جز تحمل و تحمل و تحمل... ولی تا کجا آدم دوام میاره؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

التماس دعا سه شنبه شانزدهم آذر 1389 9:21 PM

توی این شبای گرم که همه در حال دعا کردن هستن دوستای خوبم واسه منم دعا کنید..

دست به دامن پرنده ها شدم.. ای پرنده های نیاز که به سمت آسمان در پروازید التماس دعا..

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

غم ما شروع شد سه شنبه شانزدهم آذر 1389 9:2 PM

باز هم محرم

باز هم کمک خواستن ما از ائمه

باز هم گریه هایی که از سر مشکلاته نه در غم امام

باز هم ضجه های ما ولی بخاطر آرزو های دنیامون

ای کاش خدایا من اینجوری نبودم ولی این هم از خصلت انسان های مسلمان قرن ۲۱ شده...

البته فقط در مورد خودم بود. شما به دل نگیرین...

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

زندگي عشق است جمعه دوازدهم آذر 1389 12:56 PM

 

شاید این ثانیه ی نیومده  آخرین فرصت خوشبختی ماست

زشت و زیبا خوب و بد هر چی که هست  زندگی همش همین ثانیه هاست

زندگی کن زندگی کن   لحظه لحظه زندگی کن

اگه تلخه اگه شیرین عشق محضه زندگی کن

زندگی کن کن شاید امروز روز اقبال تو باشه

شاید این وقتی که میگن لحظه ای مال تو باشه

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |

سلامی و شروعی نو چهارشنبه دهم آذر 1389 7:7 PM
سلام به تمام دوستان خوب و عزیز...

آمادم برای شروع یک وبلاگ جدید و خوب به کمک تمام دوستان.

خوشحال میشم کمکم کنید عزیزان.

نوشته شده توسط نیلوفر  | لینک ثابت |